پناه آخرینم بود
ولی او هم سفر کرد
مرا بگذاشت در داغی چنان و
آسوده گذر کرد
نگاهم را به در خشکاند
همه دلگفته هایم را بسوزاند
همه طوفان شد و از خرمن جانم گذر کرد
سر به سر شمشیر شد، در من اثر کرد
من امشب، از درد می نالم
چو پروانه در آتش بال می سایم
که آدم ها بدانند عشق آسان نیست
که عشق
تر دامنی دارد، اندر پیش
من امشب سخت می بارم
من امشب، جان به کف دارم...
(شیما شایسته پور 26/12/1384)