درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
دوستان من
  • علیرضا بدیع
  • رضا عابدین زاده
  • علی سالاران
  • Dictionary
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



سروده های خاموش
پناه آخر
نویسنده: شیما شایسته پور - ۱۳٩٠/۱٠/۱

پناه آخرینم بود

 ولی او هم سفر کرد

مرا بگذاشت در داغی چنان و

آسوده گذر کرد

نگاهم را به در خشکاند

 همه دلگفته هایم را بسوزاند

همه طوفان شد و از خرمن جانم گذر کرد

سر به سر شمشیر شد، در من اثر کرد

من امشب، از درد می نالم

چو پروانه در آتش بال می سایم

که آدم ها بدانند عشق آسان نیست

که عشق

تر دامنی دارد، اندر پیش

من امشب سخت می بارم

من امشب، جان به کف دارم...

(شیما شایسته پور 26/12/1384)

نظرات ()



باز شب آمد
نویسنده: شیما شایسته پور - ۱۳٩٠/٤/٢۳

نمی دانم چرا،

نمی خواهد مرا

او که من در انتظارش دیده بر در دوختم

آتش حسرت به دل افروختم

بی گمان در آتش او سوختم...

من پریشان حال اویم

کاش می دانست او.

کاش می دانست تنها رام اویم

کاش می دانست او.

باز شب آمد چه دلتنگم

باز شب آمد چه غمناکم

آسمان چشم من می بارد امشب

کاش او می آمد امشب...

(شیما شایسته پور  8/9/1387)

نظرات ()



داغ بوسه
نویسنده: شیما شایسته پور - ۱۳٩٠/۳/۳٠

نبودی و من و خاطرات بودن تو

نبودی و من و داغداری غم تو...

دلم چه کرد که اینگونه پرپرش کردی

تبر شدی، تکه تکه اش کردی

دلم چه کرد امید بی کسی هایم

که ناگفته  ناشنفته  ترکش کردی!

نبودی و من و خاطرات بودن تو

نبودی و من و عاشقانه خواندن تو

نبودی و  فقط داغ بوسه بر لب من

نبودی و دائم، گریه های مبرم من...

(شیما شایسته پور  18/3/90)

 

نظرات ()



انزوا
نویسنده: شیما شایسته پور - ۱۳٩٠/۳/۱٠

من دلم تنگ است،

من دلم تنگ است،

تو می فهمی چه می گویم؟!

بی تو شب دلگیر دلگیر است

روز هم چون شب نفسگیر است

بی تو هر چه غم

 هر چه غصه در تمام دنیا هست

در دل من چون درختی هرز

ریشه ها تا بی کران ها می دواند.

من دلم در انزوای لخت این تنهایی می میرد

تو می فهمی چه می گویم؟!

من دلم تنگ است...

(شیما شایسته پور  9/3/1390)

 

نظرات ()



عشق بدشگون
نویسنده: شیما شایسته پور - ۱۳٩٠/۳/٤

یک بوسه از لبِ نگاه، آیا نمی دهی؟!

دانم که خسته ای

دانم به زیر بار ِ غم تو نیز همچو من

ساکت نشسته ای...

افسانه بازی است این عشق ِ بدشگون

مانند من که می روم از عشق تا جنون

آیا تو نیز هم، بی مهابا نمی روی؟!

آهی که می کشم از فرط غم چرا

در تو نمی کند اثری تا که با دلم

همراه باشی و چون زوج ِ یک عقاب

همراه بپری.

ای کاش باشی و

 آگاه باشی و

 من را که بی تو می شکنم

اینگونه نشکنی...

یک بوسه از لبِ نگاه، آیا نمی دهی؟!  

 (شیما شایسته پور  ١۵/١١/١٣٨٩)

نظرات ()



تو ، عشق ، زندگی
نویسنده: شیما شایسته پور - ۱۳۸٩/۱٠/۱٩

تو در کلام زندگی به عشق اشاره کرده ای

تو کهکشان عشق را پر از ستاره کرده ای

برای باغ ِ زندگی یک آسمان لطافتی

درخت سبز شعر را پر از جوانه کرده ای

همیشه در برابرم کلید راز بوده ای

برای رقص زندگی ترانه ساز بوده ای

نگاه من به راه توست، ای آخرین نفس ببین

تو بهترین بهانه ای برای بودنم، همین...

(شیماشایسته پور  2/6/1385)

نظرات ()



غم
نویسنده: شیما شایسته پور - ۱۳۸٩/۱٠/۱٠

آسمان ابری ست آسمان می بارد از غم

دلم تا آسمان می نالد از غم

شبی سرد است، شبی سرد و شبی سرد

جهان تا بی کران سرشاره از غم!

نظرات ()



این روزها...
نویسنده: شیما شایسته پور - ۱۳۸٩/۱٠/٥

«خش خش برگ های پاییزی»

من چرا بی تابم!

من چرا دنیا را

قفسی سرد می انگارم!

«خش خش برگ های پاییزی»

دست ها ز محبت خالی

آسمان از خورشید،

شام از ماه تهی

چشم ها از امید،

رنگ ها بی رنگ و

 مردمان بی آیین،

شادی کمرنگ و

 کودکی ها غمگین،

«خش خش برگ های پاییزی»

من چرا بی رمقم!

من چرا دلتنگم!

دل من می نالد

چشم من غربت را می بارد...

(شیما شایسته پور  29/8/1384)

نظرات ()



مهربان یاور
نویسنده: شیما شایسته پور - ۱۳۸٩/٩/٢٥

خداوندا دلم تنهاست

چو عیسی همدمی بفرست

برای قلب بیمارم

مسیحایی دمی بفرست

مرا از خود بگردان

تا به خود راهی نشانم ده

مرا از قعر دریاها

نجاتم ده نجاتم ده

گنه کارم ولی ای مهربان یاور

ببخشای و در آغوشت

 پناهم ده پناهم ده...

(شیما شایسته پور  2/10/1385)

نظرات ()



هیهات!
نویسنده: شیما شایسته پور - ۱۳۸٩/٩/٢٠

زمانی از نگاه تو گریزان بودم و لیکن

کنون هرجا نگاهی افکنم چشم تو را بینم

دلم از عاشقی بیزار بود اما تو راهم را

چنان بستی که دل را عاشق و بیمار می بینم

دلم تا بام تو پَر می کشد هر شب ولی هیهات

تو را مستی، در آغوش دو صد عیّار می بینم

(شیما شایسته پور  4/6/1385) 

نظرات ()



مرا یاد آر
نویسنده: شیما شایسته پور - ۱۳۸٩/٩/۱٩

آخر ِ بازار یکرنگی، پُرم از قصه ی غصه

تو را ای هم نفس دارم هوا، این من ِخسته

در این برزخ، در این شیون، در این کابوس و دلتنگی

تو را در خواب می بینم

تو را چون دُر ّ ناب در آب می بینم

تو را ای روشنی بخش تمام خاطرات کودکی هایم

پُر از شوق پریدن،

 تا هر کجا آباد می بینم

نمی خواهم، که عشق من

تو را چون قفسی باشد

برو تا آخر ِ راه قشنگ آرزوهایت

اگر پرواز کردی تا

 کهکشان آبی احساس

مرا یاد آر،

ای آسمان ِ باغ ِ پروانه

مرا یاد آر...

(شیما شایسته پور  10/12/1384)

 

 

 

نظرات ()



فراغ
نویسنده: شیما شایسته پور - ۱۳۸٩/٩/۱۸

تن و جان را به پای تو فدا کردم

تمام زندگی را من، به یاد تو فنا کردم

تو اما فارغ از عشق و غمش بودی

تو اما

یادی از من هم نمی کردی

تو سنگ بودی

من اما در فراغت گریه ها کردم،

نبودی تو،

ندیدی تو،

چه ها کردم...

(شیما شایسته پور  17/6/1385)

نظرات ()



جنون
نویسنده: شیما شایسته پور - ۱۳۸٩/٩/۱٧

وای ز رنگ موی تو

سلسله ی جنون تو

وای ز اشک چشم من

وای ز خوب روی تو

هر نفسم دلِ خراب، می شکند

نمی رسی

وای به من ز دوریت، جان به لبم رسید و تو

نمی رسی

من ز دو چشم مست تو ساغر «لا» چشیده ام

من به جنون رسیده ام

گو تو چرا نمی رسی

(شیما شایسته پور  5/8/1385)

نظرات ()



خدا ما را نمی خواهد!
نویسنده: شیما شایسته پور - ۱۳۸٩/٩/۱٢

پر از نفرین و اندوهم

دو دست پر نیازم را

به هر کومه که می کوبم

کسی گویی که ساکن نیست

دوای درد لا کردار این تنهای تنها را

کسی گویی که عالم نیست!

به انسان دل نمی بندم،

به عرش کبریایی چشم می دوزم

کسی گویی در آنجا هم دلش بر ما نمی سوزد

همه آشفتگی ها را نصیبم می کند لیکن

دریغ از یک نظر کاو بر من اندازد...

خداوندا تو خود دانی که من چه نذر ها کردم

که افکار پلید و عادت زشت و گنه کارانه 

از انسان گریزد، لیک

تو گویا که دگر ما را نمی خواهی

مرا سرگشته و حیران رها کردی

تو هم ما را نه می بینی، نه می خواهی.

(شیما شایسته پور  17/1/1385) 

نظرات ()



جستجو
نویسنده: شیما شایسته پور - ۱۳۸٩/٩/۱۱

من به دنبال کسی می گردم

اندر این آشفته بازار معمّا

پی فریاد رسی می گردم

من به دنبال رهی یا راه دانی

در پی نوری، نگاهی، نفسی می گردم

من،

به دنبال کسی می گردم...

(شیما شایسته پور  11/12/1385)

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »